|
ماجراهای این روز های من خاطرات روزانه
| ||
|
بر اساس محل کار استریلی که داریم!!!!( الان برره ایشو گفتم! بر عکسشو برداشت نمایید)!!!و مواجهه با کلیه باکتری های بیماری زای انسان مجبور شدیم مشرف شویم به تزریق پی پی دی ( تزریق این ماده میزان مواجهه بدن شما رو با میکروب بیماری سل نشان میدهد!!!و از انجا که ما نمیتوانیم کلا یک کاری بی سر و صدا انجام دهیم کل بخش خبر دار شدند و ۱۸۰ نفر انر انر راه افتادند با ما بیان پی پی دی بزنن!!!! این ماده به صورت زیر پوستی در ناحیه ساعد تزریق میشه و شدید سوزش داره! برای همین به عنوان یک فرد شجاع مدت مدیدیه انجام اونو به تعویق انداختیم!!!!
بگذریم .....وقتی رسیدیم به محل تزریق کل هیات همراه دچار پسروی شدند و نشستند از دور تماشای من و واکنشهای من!!! هرچی هم با ما پاکی نیت تعارف کردیم میخواین شما اول بزنین؟؟؟ همه گفتند نه!!!! ما بعدا میزنیم.....خب زشت بود منم جیغ و هوار راه بندازم جلوی اون همه انسان زنده...واسه همین خوش مزگی را شروع نمودیم ( به علت ترس ذاتی از هرگونه تزریق امپول و واکسن)...تا مثلا یادم بره که داره چه بلایی سرم میاد..........اما همین زیادی خوشمزه بازی بلایی سرم اورد که.........!!!! وقتی مسئول تزریقات داشت این سرنگ پر رو به من تزریق میکرد دیدم کل جمعیت ساکت شدن و دارن منونگاه میکنن که احتمالا سوژه خنده یه سالشونو پیدا کنن!!!! منم که رنگ بنفش بود یهو با صدای جناب فامیل دور گفتم الان من چه شکلیم؟؟!!!!!!!!!! ای لعنت بر دهانی که بی موقع باز بشه!!! خنده جمعیت که به کنار...این نازنین تزریقاتی ظاهرا خیلی خوش خنده تشریف داشتن ییهو چنان خنده ای نمودند که سرنگ کجکی با سرعت بالایی به جای زیر پوس رفت توی ماهیچه دست من بی نوا!!! حالا لا مصب مگه خندش بند میاد!!!! هرچی من پر پر میزنم ۲۰ نفر ادم انگار دارن کمیک شو میبینن کر کر میخندن و میگن خانوم دکتر ما رو!!!!!! بگذریم! نکنید جان من....خوش مزه بازی هم جا دارد...مکان دارد....بعدا انسانهای خوش خنده رو بزارین توی پستای دیگه...نه تزریقاتی که با خندشون بزنن ملتو بتکونن!!! همین! پی نوشت: دستمان در پی همین حرکت اندازه یک فندق باد کرد بالا امد و شدیدا هم سوزش دارد!!! شنبه هم باید سرمونو بندازیم پایین بریم ازمایشو دوباره تکرار کنیم چون فایده ای نداره اینجوری! بعلهههههههههه!!!
چرا یه مدتیه اینجا سوت و کوره؟؟؟ باشین دیگه!!!!!!!!! [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:27 ] [ مانا ]
نازنینان با خدا: کله سحر ساعت 6.45 درون مترو که تا خر خره پر می باشد جای مناسبی برای برقراری اتصال با پروردگار عالمیان با صدای بلند نمی باشد.(آخه من چی بگم به این ملت: خانمه کنار من نشسته کل دعای عهد, دعای توسل و دعای ندبه با صدایی همچون زجه موره یک بند قرائت کرده, نه تنها دل مرا ریش نمود , اعصاب کلیه ساکنین مترو را خراب نموده و با زجه موره خویش مراسم روحانی تشییع جنازه را به ما یاد آوری نمود.این یکی بغل دستی ما نیز لج نموده صدای واکمن خود را که سرکار علیه شکیرا درون آن جیغ می کشیدند را تا جایی که می توانست زیاد نموده و مرا سر صبحی کلا روان پریش نمود!!! نکنید! جان من نکنید....این تکنولوژی برتر مترو واقعا جای پیاده کردن این درصد فرهنگ نیست.به خلق خدا و اعصاب ناقص آنان رحم کرده , سر صبحی روی اعصاب آنان خش نیاندازید. با تشکر :برخی بیچارگان هر روزه مترو سوار به حکم جبرررررررررررررررر [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:56 ] [ مانا ]
ظاهرا ذکر خرابکاری های ما در دانشگاه نه تنها حس نوستالژیکمان را بیدار کرده....بلکه دل خلق اللهی نیز شاد گشته ...در نتیجه ادامه اش را نیز به سمع و نظر شما خواهیم رساند:
من همواره یک علاقه فجیعی داشتم به عضویت در نهادهای مختلف.................اصلا از روز اول که ما وارد دانشگاه شدیم و نهاد های مختلف برای معرفی خودشان به ما یک سری کاتالوگ و چه میدونم فرم عضویت دادند....انگار یک نیروی مرموزی دست گذاشت روی خفت ما و گفت یا عضو میشی یا میکشمت.........در همین راستا من همان روز اول با تعداد بسیار زیادی عکس و کپی شناسنامه راه افتادم در دانشگاه که عضو شوم.....حالا جایش و دیدگاهش و اینکه اصلا به دردمان میخورد یا نه کلا مهم نبود!!!! هرچند انوقتها هیچ نظری راجع به جهت گیری های س ی ا س ی هم نداشتیم و فکر میکردیم تمامی نهاد های دانشگاهی دوست و برادر ما هستند و بر ما واجب است برویم عضوش شویم!!!!! دردسرتان ندهم از انجمن دانشجویی تا بسیج تا دانشجویی......از جهاد داشگاهی تا کمیته دانشجویی.......از کمیته علمی پژوهشی تا نهاد هلال احمر مستقر در دانشگاه.........کارت عضویت همه اینا در کیف ما بود و ما هم مصرانه به دنبال نهاد دیگری میگشتیم که باز شود برویم عضوش شویم!!!! اگر بگو بدون اغراق ۲-۳ تا از اینا رو پا هم توش نذاشتم دروغ نگفتم اما با کمال افتخار رفته بودم عضوش شده بودم....واسه همین هر خبری بود و میخواستن دانشجو ها رو خبر کنن و اعلامیه ای میزدن حتما در راسش اسم من بود و یه جورایی دیگه مایه مسخره مردم شده بود..............طوری که یه بار توی از مایشگاه بودم...گفتن یه اقایی کارت داره.....رفتم دیدم یه تعدادی دوستان ذکور رشته های دیگه !!!! دسته جمعی اومدن ببینن این مانا....!!! کیه که همیشه اسمش همه جا هست!!!!!!!!!!!!! بعد هم ما رو دیدن و نذرشون ادا شدو تشریف بردن! خلاصه فعالی بودیم برای خودمون و یه جورایی دیگه برنامه برای شرکت در کلاسها هماهنگ نمیشد!!! اگه اون وسط مسطا فرصتی پیدا میشد سر کلاس هم میرفتم. همه چی خوب بود تا اینکه دوتا از این نهاد ها با هم بد شدن و یه درگیری خفن بین اینا پیش اومد......جاتون خالی اوضاع من دیدنی بود....هر بار میخواستم وارد یکی شم...باید کل راهرو مراقب میزاشتم اون طرفیا نبیننم!!!و بالعکس....بلاخره هم دستمون رو شد و کلا به جرم جاسوس دو جانبه بودن از هر دو شوت شدم بیرون......جرمم هم این بود یکیشون رو واسه خواب بعد از ظهر و قیلوله وسط کلاسا میخواستم...یکیشونم به خاطر کامپیوتر همیشه خالی و اینترنتش!!!!! ........به هر جهت ..... دوران دانشجویی بهترین و با حالترین دوران زندگی من بود....مخصوصا دوره کارشناسی و شیطنت های خاصش.... این بود انشای من!!!!!!!! نوشتن بقیشم به مذاق یه عده کثیری خوش نمیاد...از ذکرش معذوریم!!!! خاموشای گلم از لای در دستتون رو نشون بدین ببینم بشناسمتون.......پستا رمزی بشه نشناسم رمز نمیدما :)))))))))))) [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 8:39 ] [ مانا ]
ما یک دوست خیلی نازنینی داریم به نام لادن جان!!! که هرچند میدونم صدی به نودی یکبار هم اینجا را نمی خوانند اما ما زیاد میخوانیمشان و خیلی زیاد قلمش را دوست میداریم.....این عزیز مدتیست از خاطرات دوران خوش دانشجویی مینویسد و همین من را به صرافت نوشتن خاطرات ان دوران خوب کرده.....هرچند دوستانی هستند که وظیفه خود میدانند بیایند و توهین کنند و مسخره کنند..........ما هم به حرص انها مینویسیم تا جانشان بالا بیاید!!!( دور از جون همه دوست جونای ماهم)
از سابقه خوابهای من که خبر دارید؟؟؟ اگر ندارید بروید پست مربوطه را بخوانید خب!!!!!!! اولین و مهمترین مشکل من همیشه بیدار شدن و رسیدن به کلاسهای اول صبح بود.........اینجور بگم که نود و نه درصد استادان گرام به ما اولتیماتوم داده بودند که دیر رسیدی کلا نیا!!!!! ما همین لفظ خدا به سر شاهده!!! راستشو بخواین دیگه بهانه ای هم نمونده بود بیارم! از هر مدل شبیه سازی صحنه تصادف بگو تا مریضی کلیه اعضاء خونواده و بعضا اعضای خیالی خونواده !!!!! خلاصه پرونده سیاهی داشتیم برای خودمان و تابلویی بودیم در دانشگاه و از نگهبان جلوی در تا رییس دانشگاه ما را شناخته و به نام کوچک صدایمان نموده و بعد هم با یک لحن خاصی میگفتند بازم مدرست دیر شد مانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! ما هم بسیار حرصمان میگرفت..... اما کاری از دستم بر نمیومد و این روند دو ترم ادامه داشت....... تا اینکه یکبار که در صحن عمومی خانواده مشغول سخنرانی بودیم و از التفاتات اساتیدو بعضا تهدیداشان می گفتیم و با برادرمان میخندیدیم پدر گرامی یکهو وارد بحث شدند و گفتند خب چرا دیر میرسی؟؟؟؟ من هم بدون هیچ تمرین قبلی ییهو گفتم: ماشین پیدا نمیکنم دیر میشه هر روز..........پدر جان هم نمیدانیم خواب نما شده بود چی بود که گفت: خب من این ماشینو گرفتم که تو ببریش دانشگاه!!!!! منم ذوق مرگ شده گفتم ماشین خودتو دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ پدر جان با لحن بسایر شیرینی فرمودند خیر!!!!!! اون یکی ماشین! اون یکی ماشین نیز چیزی نبود جز یک دستگاه رنوی قراض که دست کمی از ماشین مشتی ممدلی نداشت و کلا یک کوفت خاصی بود برای خودش!!!! ان هم برای ما نبود..مامان عزیز نابودش کرده بود گذاشته بود توی پارکینگ خاک بخوره.........منم با حال گرفته گفتم اون رنو داغونه؟؟؟؟ که جواب شنیدم : نه!!!! میخوای تو با ماشین من برو.......من با اون رنو برم؟!!! که البته چون امکان داشت من جواب مثبت بدم همون جا بحث قطع شده و قرار شد ما از فردا سوار همون رنو داغونه شده و انشاالله زود برسییم بلاخره! خلاصه شب با کلی ذوق و شوق ( از اینکه بلاخره زود میرسم هرچند خدایی از اون رنوهه متنفر بودم!) خوابیدم و صبح هم طبق معمول دیر بیدار شدم!!!!!!!!!!!!!!!! اما خوشحال گفتم راهی نیست که!!!! فکر کنین از سر پاسداران تا بیمارستان میلاد وسط همت!!!! اما خب راهی نبود دیگه منم شلوار و مانتو نصفه نیمه تن کرده یه شال گیر اوردم انداختم سرم ...مقنعه رو برداشتم و بدون اینکه حتی کرم ضد افتابمو بزنم دویدم توی ماشین!!! خدا به سر شاهده نصف راهو تقریبا بدون دید رانندگی کردم چون داشتم مقنعه ام رو سرم میکردم و مقدار زیادی گیر کرده بود....بعدشم کلی طول کشید دگمه هامو بستم......بعدشم کرم ضد افتابمو با ویوی توی افتابگیر....بعدشم یه مقدار اندکی رنگ و رخم رو درست کردم که خیلی تابلو نباشه ۵ دقیقس بیدار شدم و این کارا تمومو شد منم در کمال افتخار و البته سالم( به کمک صدقه های مامانم!!!)رسیدم دانشگاه و در مقابل چشمان از حدقه زده بیرون دوستان از جلوی نگهبان و استاد و دوست رد شده و برای اولین باز قبل از استاد به کلاس جلوس فرمودیم و بماند چه تیکه هایی شنیدیم مبنی بر اینکه دیگه اتوبوس پنچر نشد ؟؟ و ...................!!!!! اما از فرداش دلتون نخواسته باشه بد عادت شدیم در حدی که کل لباسامو موقع رانندگی عوض میکردم و یه جورایی پلیس سر چهار راه پاسداران عادت کرده بود منو در حال جدال با لباسام ببینه و طبق معمول لبخند ژوکوندی میزد که یعنی تو هیچوقت ادم نمیشی!!!! البته بعد از تذکرات بسیار زیاد که خانوم مراقب باشین جلوتونو نمیبینینا!!!!! از اون موقع به بعد دیگه زیاد دیر نمیرسیدم!!! البته به جر موقع هایی که نقش مسافر کشو بازی میکردم و همسایه های گرامو تا میدون تره بار میرسوندم!!!! عصرها هم نقش وسیله حمل و نقل عمومی رو بازی میکردم و ۵ تا از عزیزان همکلاسو به منزلشون میرسوندم!!!!! ادامه خواهد داشت!!!!!!!!!!!!!!!!! پی نوشت: این قسمت اول خاطرات دانشجوییمان بود ها!!!! هیجان زده نشوید!!! با یاداوریش داره خوش میگذره! دلم میخواد بقیشم بگم!!!!!!! همتون خیلی ماهین!!!! به جز اون بی ادبی که میاد چرت و پرت مینویسه! پی نوشت: دوستان ۹۵ بازدید در روز و ۸ کامنت یعنی فاجعه!!!!! الان جدا خجالت داره ها!!!!! بابا میاین میرین یه اثر از خودتون بزارین! این کار واقعا زشته!!!!! یعنی خیلیییییییییییییییییییییییییییییی!!!
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:40 ] [ مانا ]
صلوات دسته جمعی به روح پدر بلاگفا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 1- نوشتن کتابمان را شروع نمودیم....................بزن دست قشنگه رو!!!!( قابل توجه لاله عزیز....بلاخره پیگیریهات ما را سر عقل اورد...سپاس!!!) 2- خیلی دلمان اپ کردن میخواهد...موضوع نداریم!!! زندگی بسی یکنواخت شده و گفتنی هایش کم!!! چرا؟؟؟؟؟؟ 3- هرچی محل کار سابقمان چرند بود این جدیده باحاله!!!! در این حد که صبح هایی که حال ندریم زنگ میزنیم نمیاییم!!! تازه برایمان ارزوی بهبودی هم میکنند!!!!( جنبه رو دارین دیگه؟؟!!!) 4-دلم هیجان میخواد....سفر میخواد.....................به جاهای جدید...چرا نمیشه؟؟؟؟؟ 5- کارهام تموم شده.....همه چی حله...لوبیا سبز کردنم مونده بود که شروع کردم...میریم که بزنیم توی خط تکنولوژی تولید لوبیا توی گلدون!!!!( دونش رو هم دوست جونم داده!!! گفت گل و گیاه به دستت میاد اینو هم سبز کن....قراره ب اولین محصولم قورمه سبزی بدم!!!!!) الان با این حساب غیر از من و همسر گرامی تعداد زیادی موجود زنده توی خونمون زیست میکنند که دسته جمعی مراقبت میخوان و ما به علت خودازاری مزمن هی زیادشون میکنیم!! 16 تا ماهی...8 تا گلدون ...یه طوطی!!! و ما دو تا!!!! خوش باشین................... پی نوشت: خیلی پست چرتی شد...میدونم!!!!! [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:36 ] [ مانا ]
بعضي چيزها توسط خداوند گرانقدر در اين دنيا قرار داده شده اند كه بي گمان از نعمات بهشتيند. و وجود دارند تا حال گرفته بندگان را سر جايش اورند و همچين نيششان را باز كنند!!! تا بندهه!!! يادش برود كه چه بلايايي سرش امده و چه فجايعي قرار است تا پايان مهلتش بر روي كره خاكي بر سرش نازل گردد
از ان جمله ميتوان به لواشك الو....نه از اين كارخونه اي بيخودا!!! از اون حسابي كثيف باحالاش!!!!!، كاپوچينو وانيلي.....كيك سيب و دارچين با چايي داغ خوش عطر..... شكلان ريتر اسپرت بيسكوييتي.....پاستيل ماري ترش!!!! و صد البته لوبيا پلو با سالاد شيرازي اشاره نمود كه قطعا در رستورانهاب بهشتي به صورت بيست و چهتر ساعته سرو خواهد گرديد....... عطر ديور الو و كنزو با رايحه گل ياس هم جزو عطرهاي بهشتي ميباشند و خيلي حال ما را خوش مينمايند دلستر ليمويي ايستك جزو ان دسته نوشيدنيهايي است كه وعده نوشيدن انها در بهشت امده و بي گمان جويهاي فراواني حاوي دلستر ليمويي(بدون الكل!!!!!)در انجا جاريست!!!!!! بله دوستان.....با اشاره به برواني شكلاتي خفن و بستني كوكي انشاي ما به اتمام ميرسد.باشد كه شماها نيز با اين چيزهاي باحال هميشه حال بنماييد!!!!! اكنون نوبت شماست كه بگوييد چه چيزهايي حالتان را خوش مينمايد!!!!! پی نوشت: به این دسته دوست داشتنی جات لطفا ذرت مکزیکی؛ آش رشته و هات چاکلت به همراه کیک شکلاتی بی بی را اضافه نمایید [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:17 ] [ مانا ]
دوست نازنینم گلابتون جان مدتها بود(شما بخون قرن ها پیش!) ما را دعوت به ذکر خاطرات بچگی کرده بودند و البته کلی بازیهای وبلاگی دیگر که نیست من خیلی خوش قولم و وقت نوشتن دارم؛ موکول شد به الان!!!! البته واضح و مبرهن است که من پرونده چندان سفیدی در دوران کودکی نداشتم اگه مطلب به هم پیوسته نیست ببخشید ....بین کلی کار مونده دارم اینا رو تایپ میکنم .....نیست الان یکی چاقو گذاشته بیخ گلوم تهدیدم میکنه با اپ میکنی یا می کشمت از بزرگترین تفریحات بچگی من این بود که مامانم بزاره شیشه خالی شیرو ببرم تحویل سوپر مارکت بدم !!! ( یادتونه؟؟؟) احساس بزرگی شدید میکردم و هر روز صبح به نحو احسن این وظیفه خطیرو انجام میدادم!!! یه روز صبح توی کوچمون یه پیرزن دیدم که به نظر میرسید از اون پیرزن بداخلاقا باشه واسه همین با حفظ فاصله ایمنی داشتم به راهم ادامه میدادم ( بچه بودم فکر میکردم همه پیرزنا جادوگرن....بچه ها رو می دزدن!!! مامان بزرگای خودمم کلا جزء پیرزنا حساب نمیکردم!!!!) یهو دیدم اون خانوم پیره گفت بچه بیا!!!! منو میگی خودمو زدم به نشنیدن!!!! اما دوباره اومد طرفم : میگم یه لحظه بیا!!! اقا منو میگی میخواستم جیغ بزنم مامان این خانومه داره منو میدزده که خانومه یهو مهربون شد گفت این شیشه شیرا رو میاری برای من سوپر؟؟؟ منم که قهرمان!!! خوشحال بارو بندیلمو همون جا وسط کوچه ول کردم!!!! و به کمک به خانومه پرداختم!!! البته فاصله سوپری تا خونمون زیاد نبود اما خب یه ۱۰ دقیقه واسه من با اون بار سنگین!!! طول کشید....موقع برگشتن خانومه بهم ۲۰ تومن جایزه داد!!!!قطعا به خاطر دارید اون سالا که من ۴ سالم بود ۲۰ تومن واسم خیلی بود!!!! و من چه خوش خوشانم شد همه اون پولو در ان واحد خرید کردم و قشنگ یادمه با یه کیسه خوراکی برگشتم و ۱ ساعت طول کشید همشو خوردم و البته توی خونه مطلقا به روی خودم نیووردم چون من اجازه نداشتم از غریبه ها چیزی بگیرم!!! خصوصا پول!!!! خلاصش از فرداش بگم که من عین کارمندایی که کارت میزنن صبح به صبح با اشک و اه هم شده بود توی کوچه منتظر میموندم یه پیرزن پیرمرد رد شه من برم کمکش کنم!!!!!! و پاداش بگیرم! البته مطلقا دیگه چنین اتفاقی نیفتاد و بعد از مدتی پدر گرام پی به شغل سر گردنه گیری دخترک دلبندش پی برد و ما رو رسما از کوچه جمع اوری کرد و تجارت منو ناکام گذاشت.......جاتون خالی تا مدتها واسه پولایی که فکر میکردم در میارم برنامه ریزی میکردم و فکرمیکردم چند تا پیر زن باید به تورم بخوره که مثلا فلان چیزو بخرم!!!!( دوستان من در قحطی نمیزیستم!!!! اما خب پولو میشناسین دیگه!!!! خوش مزس!)..بله..این از این یه بار توی یه مراسمی با مامانم شرکت کرده بودم یه خانوم خیلی مهربون که یه بچه بدجنسو بیریخت داشت( اینا تصورات کودکی منه!! گیر ندین!) برگشت بهم گفت عزیزم این لباسای قشنگتو ازکجا خریدی؟؟؟ منم که دیدم بچه هه خیلی داره بهم بد نگاه میکنه و الانه مامانه لباسو غصب کنه!!!!! گفتم اینا لباسای بچه همسایمونه!!!! باید شب پسشون بدم و خودتون قیافه مامانمو الان تصور کنین!!!! البته رفتیم خوونه به میزان زیادی روشنگری شدم که تا عمر دارم از این در و گوهرا نپراکنم!!!! دوباره توی یه مراسمی بودیم از من خواستن برم شعر بخونم منم قایم شده بودم توی دستشویی که مثلا یادشون بره...ظاهرا برخلاف الان زیادی خجالتی بودم...خلاصه مامانم اومد از اون تو درم اورد و منو برد که جماعتیو مستفیض کنم...منم یه شعر درپیتی خوندمو وبعد که دیدم ملت خیلی خوشحال شدن!!!! گفتم من یه شعر دیگم بلدم( اون موقع ها چون به زور شعر و قصه غذا میخوردم یه عالمه از کتاب شعرامو حفظ بودم...) بعدم رفتم در کمال پررویی کل کتاب فلفلی و دزد مرغشو خوندم!!!!( عزیزانی که مادرن و واسه بچه ها کتاب میخونن میدونن این کتاب چند صفحس!!!!!) دیگه ظاهرا اشک ملت درمیاد و علی رغم افتخار به حافظه این جانب با تقاضای مجدد من مبنی بر خوندن شعر سوم مخالفت میورزن!!! ای بسوزه پدر جو زدگی و در نهایت از جمله علایق فجیعم که تا اللانم باقی مونده اشپزیه که قطعا اذعان دارین واسه دختر بچه 5 ساله یه مقداری زوده....روزی که قرار بود مامانمو از بیمارستان بیارن( برای به دنیا اوردن برادرم بیمارستان بود) و قرار بود بعدش مامان بزرگم و خاله بابام و یه تعدادی عزیزان خاص( که من الان پشتم میلزه چجوری تونستم همچین بلایی سرشون بیارم!!!!) بیان ناهار خونمون......بابام صبح میخواست بره دنبال مادر بزرگ مادریم بیاردش که پیش من باشه....منم طبق نقشه قبلی گفتم من نمیخوام...مامانی الان کار داره بگو ظهر بیاد...من کاری ندارم...بابام یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت نمیخوای کاری بکنی که مانا جان؟؟ اگه میخوای به بابا بگو....منم لبخند زنان گفتم نه!!!!!!!!!!!!! تازه مامان ناهار هم درست کرده که امروز مهمونا ناهار داشته باشن! بابای بیچاره هم که هزار تا کار سرش ریخته بود با نگاهی ناباور از اینکه من بتونم کاری صورت ندم منو واسه 2 ساعت تنها گذاشت.....نقشم این بود باقالی پلو بپزم!!!!اما درد این بود که قدم به قفسه شوید خشک نمیرسید.....امکاناتم هم کم بود....برنج درست کردنو به خیال خودم بلد بودم و اعتماد به نفس در حد تیم ملی.....دردسرتون ندم....برنج شفته کوفته با باقالی بدون شوید بدون گوشت!!!!!! از سر و کلم هم عرق میریخت و اشپزخونه هم ترکیده بود....زنگو که زدن من وسط مراسم سالاد درست کنی بودم که از ترسم همه چیو رفتم توی حموم قایم کردم!!!! مامانم که اومد بعد از احوالپرسی ها معمول یهم بهم گفت مانا چی کار کردی؟؟؟؟؟( دسته گلشو میشناخت!!) گفتم هیچی....مامان جون ناهار درست کرد من کمک کردم!!!( مامان جون مامان خودشه) اون طفلکم گفت خراب کاری نکردی که مامان؟؟ منم سرافرازانه گفتم نه.....مطمئن بودم الان چه افتخاری بهم میکنن!!!! وقتی مامان بزرکم از در خونه اومد توو و به مامانم گفت از صبح درگیر کارگر بودم...واست از خوونه غذا اوردم........دلتون میخواست قیافه مامانمو بینین! گفت پس مانا با کی غذا درست کرده؟؟؟؟؟؟ یهو همه برگشتن منو نگاه کردن منم با افتخار گفتم تنهایی!!!!!!!!!!!!!!!!!! بیچاره بابام و مامان بزرگم نفهمیدن چطوری رفتن اشپزخونه و ................!!!! از ادامه مطلب معذورم!!! البته چون کف کرده بودن از اعتماد به نفسم چیز خاصی بهم نگفتن اما مامانم تا 6 ماه از این ور اون ور برنج و باقالی پیدا میکرد!!! نا گفته پیداست که اون قابلمه بی معطلی روانه سطل اشغال گردید !!!!!!!! این بود انشای من!!!!!!!!!!! پی نوشت: خدا چه بچه ای به من بده!!!!!!! [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 9:30 ] [ مانا ]
وقتی کامنتای یه عده از شما رو میخونم با خودم فکر میکنم خدا همیشه به ادم فرصت میده تا نداشته هاشو جبران کنه......از جمله بزرگترین نداشته های منم توی زندگیم دوستای خوب و همیشه همراه بودن ..........البته دوستای خوب بودن اما همشون الان اون ور آبن و ارتباطمون شده محدود به فیس بوک......اونم سالی ماهی.. بعضی از شماها برای من حکم یه هدیه رو دارین.....جای خواهر نداشتم و دوستای صمیمی که جاشون خالی بوده. هستین.........از این به بعد مینویسم برای همین یه عده محدود و همین که میدونم اونا هستن و اینجا رو میخونن کافیه.....هر کی دیگم از این طرفا رد شد قدمش روی چشم.......... اینجا فهمیدم همین که توی دنیای مجازی که به هیچیش نمیشه اعتماد کرد 4 -5 نفر پیدا میشن همیشه پیگیر حالتن؛ کافیه..نمیشه این انتظارو از همه داشت ..... کلا این ور سال زدم توی خط احساسات...............:))))))))) توی ادامه مطلبم یه عکس از سیزده به دره......شرمنده اگه رمز فقط به عزیزانی که میشناسمشون داده میشه...........فردا هم برداشته میشه:) لطفا مثل خواهرم باشین و امانتدار:) ممنونم ادامه مطلب [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 14:24 ] [ مانا ]
اصولا و اساسا وقتی انسان نوشتنش نمی اید ....با اقسام تعاریف و تشوق جات بازهم نوشتنش نمیاید......کاهش روزافزون تعداد کامنت ها هم مزید بر علت.................
دوستان نازنین همراه که ماشاا.. کم هم نیستید.....کجایید؟؟؟؟؟؟ هر روز میاییم سر میزنیم گرت گیری!!!!!!! میکنیم این وبلاگ را....اما هیچ خبری نیست ( دور از جون عزیزان همیشه در صحنه) خی ما هم نوشتنمان نمیاید و بر همین قسم بماند اینجا را میگذاریم لب کوزه که اقلا عزیزان ابش را بخورند و به یک دردی بخورد کلا!!!!!!!!!!! نیستید عزیزان....نیستید............... [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:28 ] [ مانا ]
سلام دوستای ماهم پس از غیبت کبری باز به اغوش پر مهر وبلاگمان برگشتیم تا یک مجلس صد سال به این سالهایی اینجا هم راه بیاندازیم و با دوست جانهایمان عید دیدنی کنیم.برای تک تک شما و دلهای مهربونتون یه دنیا ارزوی قشنگ دارم. براتون ارزو میکنم توی سال 91: نه خودتون و نه عزیزانتون بیمار نشید (هرچند من و کلی از دوستان در این راستا خونه نشین میشیم!!!!) و فکرتون درگیر پیدا کردن شماره دکتر؛ هزینه بیمارستان و نگرانیهای پشتش نباشه..... طعم تلخ دوری؛ غربت و جدایی رو نچشید و برای عزیزی هم به این دلایل غصه نخورین.... هرگز جیبتون خالی نشه و تک تک سکه های جیبتون برکت داشته باشن تا این روزگار وانفسا خم به چهرتون نیاره......و توی چشمای عزیزانتون هم از این بابت غصه ی نبینین هیچ عزیزی از محفلتون به اسمون سفر نکنه و اگه پاتون به بهشت زهرا باز شد فقط واسه سراغ گرفتن از درگذشتگان پیشینتون باشه که روح همشون شاد با عزیزانتون خوشبخت باشین.......لبخند مهمون دائمی چهرتون باشه در امنیت و ارامش زندگی کنین....طعم گس و تلخ دعوا....کشمکش و جنگ رو نچشین و بالاخره الهی عاشق باشین و اگه تا حالا نبودین سال 91 سال چشیدن طعم عشق باشه براتون...تا همیشه خدا سال 91 براتون سالی باشه قابل ثبت در حافظتون تا همیشه...به خاطر اتفاقهای خوبش صلح مهمون دائمی ذهنتون.....دلهاتون....خونه هاتون و مملکتتون [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 0:43 ] [ مانا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||